دنیای صورتی
کاش همه دنیا صورتی بود.............
وقتی می رود و همه می گویند دوستت نداشت و تو نمی توانی به همه ثابت کنی که هر شب با عاشقانه هایش خوابت می کرد مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت گویان می شد سوی یار دل رمیده پیراهن صابری دریده می گشت به گرد خرمن دل می دوخت دریده دامن دل می رفت نوان چو مردم مست می زد به سرو به روی بر دست چون کار دلش ز دست بگذشت بر خرگه یار مست بگذشت لیلی چو ستاره در عماری مجنون چو فلک به پرده داری لیلی نه که صبح گیتی افروز مجنون نه که شمع خویشتن سوز لیلی به درخت گل نشاندن مجنون به نثار در فشاندن لیلی چه سخن؟پری وشی بود مجنون چه حکایت؟آتشی بود لیلی سمن خزان ندیده مجنون چمن خزان رسیده لیلی به کرشمه زلف بر دوش مجنون به وفاش حلقه در گوش لیلی ز درون پرند می دوخت مجنون ز برون سپند می سوخت لیلی می مشک بوی در دست مجنون نه زمی زبوی می مست قانع شده این از آن به بویی و آن راضی از این به جست و جویی دیگر درختان هم از تماشای رهگذران خسته شده اند. برگ ها، در قرق بعد از ظهر چرت می زنند. و تنها، گهگاه، از هیاهوی گله ی سرگردان بادی، بیدار شده غر غر کنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند. من از چارچوب تنگ و منجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان در امتداد گرم و همیشگی روز نشسته و پایان کار روزانه را انتظار می کشد و شما منتظرید تا من برگردم و برایتان آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزینه ی یک تست، قاب بگیرم راستی که چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا این سوی آن ای کاش میز ها را جمع می کردند و ما می نشستیم و سفره ی دلمان را باز می کردیم می خندیدیم و شعر می خوردیم... یک شبی مجنون نمازش را شکست عشق آن شب مست مستش کرده بود ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی خسته ام زین عشق، دل خونم نکن مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد سوختم در حسرت یک یـا ربــت روز و شب او را صـــدا کردی ولی مطمئن بودم به من سر می زنی حــــال این لیلا که خوارت کرده بود مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید وبه انگشتان نشان داد سپیداری و گفت: "نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی: کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست؟" پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد:۵۰سنت. پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان منتظر میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۳۵سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دبنال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آن چه دید حیرت کرد. آن جا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی برای انعام پیشخدمت گذاشته شده بود. از کدامین باغ بر من می وزد؟ وز کدامین آسمان این آفتاب کلبه ام را نور باران می کند؟ شب نتابد آفتاب این عشق توست در حریم آن فضا پر می کشی بازتاب آن صفای باطن است این گل و نوری که در بر می کشی فریدون مشیری در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید:آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد:بله پدر! و پدر پرسید:از این سفر چه چیزی یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که مادر خانه یک سگ داریم و آن ها چهارتا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن هارودخانه ای دارندکه نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریمو ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود،اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم. وکیلم دلم بود و حضار جمعی ازعاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند و جرمم را دوست داشتن تو اعلام کرد محکوم شدم به تنهایی و مرگ در کنار چوبه دار ازمن خواستند تا آخرین حرفم را بگویم و من گفتم تا به تو بگویند دوستت دارم این آرزو برای شماست ... . . . . دوست دارم ،که دوست دار بهترین ها باشی دوست دارم ،دوست داشتنی ترین آدم دنیا باشی دوست دارم ،همه چیزوهمه کس راازته دلت دوست داشته باشی دوست دارم ،دوستی ها را بین همه تقسیم کنی دوست دارم ،دوستی ها را به جای نفرت بگذاری دوست دارم ،به هر آنچه دوست می داری برسی چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی بهت هدیه داده زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز هم دوستش داری....... چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی........ چقدر سخته پشتت بهش دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری.
![]()
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
گفتم عاقل می شوی اما نــشد
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
درس عشقش بی قرارت کرده بود
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
تا آخر عمر
بی نهایت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |







