تبليغاتX
دنیای صورتی


دنیای صورتی

کاش همه دنیا صورتی بود.............

 

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 16:14 توسط فاطمه| |

درد دارد...

وقتی می رود و همه می گویند

دوستت نداشت

و تو نمی توانی به همه ثابت کنی

که هر شب با عاشقانه هایش خوابت می کرد

 

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 11:38 توسط فاطمه| |

روزی که هوای پرنیان پوش                     خلخال فلک نهاد بر گوش

مجنون رمیده دل چو سیماب                  با آن دو سه یار ناز برتاب

آمد به  دیار  یار  پویان                           لبیک زنان و بیت گویان

می شد سوی یار دل رمیده                   پیراهن  صابری  دریده

می گشت به گرد خرمن دل                    می دوخت دریده دامن دل

می رفت نوان چو مردم مست                می زد به سرو به روی بر دست

چون کار دلش ز دست بگذشت              بر خرگه یار مست بگذشت

لیلی چو ستاره در عماری                     مجنون چو فلک به پرده داری

لیلی نه که صبح گیتی افروز                   مجنون نه که شمع خویشتن سوز

لیلی به درخت گل نشاندن                    مجنون به نثار در فشاندن

لیلی چه سخن؟پری وشی بود              مجنون چه حکایت؟آتشی بود

لیلی سمن خزان ندیده                        مجنون چمن خزان رسیده

لیلی به کرشمه زلف بر دوش                مجنون به وفاش حلقه در گوش

لیلی ز درون پرند می دوخت                 مجنون ز برون سپند می سوخت

لیلی می مشک بوی در دست             مجنون نه زمی زبوی می مست

قانع شده این از آن به بویی                 و آن راضی از این به جست و جویی

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:26 توسط فاطمه| |

دیگر درختان هم از تماشای رهگذران خسته شده اند.

برگ ها، در قرق بعد از ظهر چرت می زنند.

و تنها، گهگاه، از هیاهوی گله ی سرگردان بادی، بیدار شده

غر غر کنان در جای خود غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند.

 

من از چارچوب تنگ و منجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان 

در امتداد گرم و همیشگی روز نشسته و پایان کار روزانه را انتظار می کشد

 

و شما منتظرید تا من برگردم و برایتان

آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزینه ی یک تست، قاب بگیرم

راستی که چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا این سوی آن

ای کاش میز ها را جمع می کردند

و ما می نشستیم و سفره ی دلمان را باز می کردیم

می خندیدیم و شعر می خوردیم...

عکس

 

نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 18:21 توسط فاطمه| |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود

ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او

گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای

جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن

مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم

گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم

ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی

عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم

کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
گفتم عاقل می شوی اما نــشد

سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت

روز و شب او را صـــدا کردی ولی
دیدم امشب با مـنی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی

حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 10:33 توسط فاطمه| |

     در جنگ جهانی اول در سال 1916 م. هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگر گیری و حمله بودند در دهکده کوچکی بنام " اونتره " لوحی نقره ای پیدا کردند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مُرَصَّع و در وسطش خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود.
   
     وقتی آن را نزد فرمانده خود " میجرای این گریندل " بردند هر چه کوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد ولی دریافت که این نوشته به زبان  "عبری" و بسیار قدیمی است. بالاخره این لوح دست به دست گردید تا به دست رئیس ارتش بریتانیا رسید و او هم آن را به باستان شناسان سپرد.
 
     دوسال بعد گروهی متشکل از اساتید زبان های باستانی بریتانیا ، آمریکا، فرانسه، آلمان و سایر کشور های اروپایی که جزو آن گروه بودند پس از چند ماه بررسی و تحقیق در سوم ژانویه 1920 دریافتندکه این لوح مقدسی است به نام  " لوح سلیمان "  و سخنانی از حضرت سلیمان را در بر دارد که به الفاظ عبرانی قدیم نگارش یافته است.ترجمه لوح سلیمان این است:
 
یاه احمد ! مقذا ..............................یعنی:   ای احمد ! بفریادم برس
یاه ایلی ! اِنصِصاه ..........................یعنی:   ای علی ! مرا مدد فرمای
یاه باهتوا ! کاشئی...........................یعنی:    ای بتول ! نظر مرحمت فرمای
یاه حاسن ! اِضو مِطِع......................یعنی:    ای حسن!کرم فرمای
یاه حاسین ! بارفو...........................یعنی:    ای حسین ! خوشی بخش
اِمو سلیمان صِوِه عئخب زالهادآقتا.........یعنی:    این سلیمان اکنون به این پنج تن بزرگوار استغاثه میکند
بَدت الله کم اِیلی ............................یعنی:    و علی قدرت الله است.
 
      اعضای کمیته چون بر مضمون نوشته ی لوح مقدس اطلاع یافتند هر یک با دیده ی تعجب به دیگری نگریستند و انگشت حیرت به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر قرار بر این شد که لوح در موزه ی سلطنتی بریتانیا نگهداری شود اما چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان " لرد بیشاپ " رسید فرمان محرمانه ای خطاب به این کمیته نوشت که :
 
     اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در معرض دید مردم قرار گیرد اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام خود مسیحیان جنازه ی مسیحیت را بر دوش گذاشته ، دفن خواهند کرد.
 
    لذا قرار شد تا این لوح در رازخانه ی کلیسای انگلستان پنهان شود و جز اسقف و اهل سِرّ کسی آن را نبیند.کسانی که این لوح را دیدند و بینش داشتند گرایش عجیبی به اسلام پیدا کردند و همان گاه بین دو نفر از دانشمندان به نام " وِلیم " و "تامس " پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید . سپس ولیم به  کرم حسین و تامس به  فضل حسین تغییر نام دادند.
 
لازم به ذکر است که تاریخ ولادت حضرت سلیمان (ع) 1719 سال قبل از ولادت حضرت محمد (ص) می باشد.
نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 16:56 توسط فاطمه| |

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

وبه انگشتان نشان داد سپیداری و گفت:

 

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است  

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست؟"

نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 17:46 توسط فاطمه| |

پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید:یک بستنی میوه ای چند است؟

  پیشخدمت پاسخ داد:۵۰سنت.

  پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان منتظر میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:۳۵سنت.

  پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:لطفا یک بستنی ساده.پیشخدمت بستنی را آورد و به دبنال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

  وقتی پیشخدمت بازگشت، از آن چه دید حیرت کرد. آن جا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی برای انعام پیشخدمت گذاشته شده بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 17:44 توسط فاطمه| |

این نسیم تازه ی جان آفرین

از کدامین باغ بر من می وزد؟

وز کدامین آسمان این آفتاب

کلبه ام را نور باران می کند؟

شب نتابد آفتاب این عشق توست

در حریم آن فضا پر می کشی

بازتاب آن صفای باطن است

این گل و نوری که در بر می کشی

فریدون مشیری

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 18:38 توسط فاطمه| |

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چه قدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه محقریک روستایی مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!

پدر پرسید:آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله پدر!

و پدر پرسید:از این سفر چه چیزی یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که مادر خانه یک سگ داریم و آن ها چهارتا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن هارودخانه ای دارندکه نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزئینی داریمو ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود می شود،اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 19:3 توسط فاطمه| |

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود

وکیلم دلم بود

و حضار جمعی ازعاشقان و دلسوختگان

قاضی نامم را بلند خواند

و جرمم را دوست داشتن تو اعلام کرد

محکوم شدم به تنهایی و مرگ

در کنار چوبه دار ازمن خواستند تا آخرین حرفم را بگویم

و من گفتم تا به تو بگویند

دوستت دارمتا آخر عمربی نهایت

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:24 توسط فاطمه| |

این آرزو برای شماست ...

.

.

.

.

دوست دارم ،که دوست دار بهترین ها باشی

دوست دارم ،دوست داشتنی ترین آدم دنیا باشی

دوست دارم ،همه چیزوهمه کس راازته دلت دوست داشته باشی

دوست دارم ،دوستی ها را بین همه تقسیم کنی

دوست دارم ،دوستی ها را به جای نفرت بگذاری

دوست دارم ،به هر آنچه دوست می داری برسی

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 20:12 توسط فاطمه| |

  • یا در حال برنامه ریزی برای آینده هستیم یا برای گذشته تاسف می خوریم. همه این اتفاقات در زمان حال می افتد و ما در بی خبری به سر می بریم.
  • به خاطر افکار عتیقه ای که داشت مغزش را به موزه سپرد.
  • به دست آوردن تجربه های بزرگ معمولا منجر به از دست دادن زندگی عادی می شود.
  • به نارنجک بدون ضامن وام نمی دهند.
  • تجربه تنها معلمی است که اول امتحان می گیرد و بعد درس می دهد.
  • چه کسی گفته است که دو خط موازی به هم نمی رسند؟ مگر اخرش را دیده است؟
  • در سفیدی چشمانت تمام رنگ ها را تجربه کردم تا به سیاهی رسیدم.
  • ریل های راه اهن به هم نمی رسند اما ادم ها را به هم می رسانند.
  • وقتی پاییز از درخت بالا می رود بهار از این شاخه به ان شاخه می پرد.
  • وقتی واژه های خارجی را بیان می کنم تمام واژه ها دور آن جمع می شوند.
نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 19:43 توسط فاطمه| |

چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی بهت هدیه داده زل بزنی و به جای این که لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی هنوز هم دوستش داری.......

چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی می بینیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی........

چقدر سخته پشتت بهش دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوستش داری.

نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 14:37 توسط فاطمه| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - قالب وبلاگ